قناری و پرسشهای مربوط به آن


هدف این وبلاگ پاسخ به سئوالات مربوط به قناری است. اما به خاطر اینکه سایت www.uyc.ir راه اندازی شده است، کلیه سئوالات خودتان را در سایت مذکور بپرسید.

ماجرای آقا علی

سلام. از امروز  می‌خوام قصه یه جوون عاشق رو براتون بازگو کنم. کسی که اگر چه مال و منالی نداشت اما یه دل پراحساسی داشت . تا صدای دلنشین قناری رو می‌شنید از خود بی‌خود می‌شد . اسمش علی بود

او تصمیم گرفته بود که به هر ترتیبی شده یه قناری بخره تا مونس تنهایی اون بشه.

پس تصمیم گرفت کار کنه و از درآمد اون یه قناری بخره. اما چه کاری. اون که شغلی نداشت.

تنها کاری که به نظرش می‌رسه کارگریه. صبح زود از خواب پاشد. رفت محل کارگرانی که منتظرن ماشینی بیاد و اونها رو سوار کنه. بار اولش بود که اومده اینجا. براش غریب بود. کسی رو نمی‌شناخت. راستش کمی ترسیده بود. آخه سن و سالی هم نداشت. نمی دونست چکار باید بکنه.

یه ساعتی گذشت. تو فکر و خیال خودش بود که یک دفعه دید یه اتومبیل جلو پاش ایستاد.هنوز کاملا نایستاده بود که دید از سر و روش آدمها دارن بالا میرن. نزدیک بود زیر دست و پاشون له بشه. به هر زحمتی بود خودش رو از اون محل دور کرد. وقتی گرد و غبار نشست دید ۳نفر از اونها سوار شدن و به سرعت ماشین دور شد. و اون هم خواب و خیالش پر زد و رفت.

خیلی دمق بود. حسابی کلافه شده بود. نمی دونست چیکار کنه.این کار هم که نشد. پس چکار باید انجام بده. خداجون خودت می‌دونی که من چقدر به قناری علاقه دارم. چرا به آرزوم نمی‌رسم؟

 یاد اون خونه‌ای افتاد که وقتی از کنارش می‌گذشت صدای دلنشین قناری رو می‌شنید.

معطل نکرد. سریع به طرف اون خونه به راه افتاد.خودش رو به پشت پنجره خونه رسوند و گوش سپرد به صدای روحنواز قناری که داشت مستانه می‌خوند.

همین‌طور که داشت گوش می‌داد چشماشو بسته بود. روحش به پرواز دراومده بود و داشت لذت می‌برد.

یکدفعه احساس کرد دستی روی شونه‌هاش داره سنگینی می‌کنه.

ـ پسرجان اینجا چکار می‌کنی؟

خیلی ترسید. زبونش بند اومده بود. ب ب ب بِ ببخشیدآقا............. من ...........

مهم نیست . شما رو در این حال دیدم نگران شدم. حالتون خوبه؟

علی که دید این آقا چقدر مهربونه قوت قلبی گرفت.

ـ بله آقا ممنونم حالم خوبه. فقط داشتم اینجا ......

ـ آهان  فهمیدم. دوست عزیز. تو هم مثه من دلسپرده قناری شدی؟ و شروع کرد به خندیدن.

در خونه رو باز کرد و جوون رو دعوت به خونه کرد. وقتی وارد خونه شد داشت و چشمش به قناریها افتاد همه خستگی از تنش بیرون رفت. همین‌جور هاج و واج به قناریها نگاه می‌کرد و مدهوش اونها شده بود.

مرد صاحب‌خانه که علاقه این جوون رو دیده بود فکری به ذهنش خطور کرد.

رفت و از اتاق کناری یه قفس آورد. یه قناری خوشکل زرد رنگ رو گرفت و انداخت تو قفس .

گفت : جوون بیا. این مال تو.

علی داشت پس می‌افتاد. چی آقا؟ این مال منه؟ جدی می‌گین؟

باورش برا علی خیلی سخت بود. یعنی خوابه یا بیدار؟ اما نه خواب نبود. اون بیدار بود و داشت صاحب یک قناری زیبا می‌شد.

ـ آقا ممنونم. اما آخه چرا؟ من که پولی ندارم بدم.

ـ نه عزیزم. من اینو هدیه می‌دم.وقتی علاقه تو رو به قناری می‌بینم یاد گذشته‌های خودم می‌يفتم. این رو از من هدیه بگیر. امیدوارم که قبول کنی. هروقت هم که خواستی به من سر بزن .من جز این قناریها کسی رو ندارم.

علی داشت از خوشحالی پر در می آورد.

ـ‌آقا ممنونم . نمی دونم چطور لطف شما رو جبران کنم.آخه ...

ـ آخه دیگه نداره . قبول کن .من خوشحال می‌شم. فقط باید قول بدی به من مرتب سر بزنی. این قناریها دوست من هستن . دوست قناری هم دوست من هست.

ـ چشم آقا . من هر روز بهتون سر می زنم. خونه ما همین نزدیکاس.

علی قفس قناری رو به دست گرفت وشادمانه به سمت خونه حرکت کرد .و تو دلش  از خدا شاکر بود که آرزوش رو برآورده کرده ...

این ماجرا ادامه دارد.........

   + مصطفی احمدی - ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/٢/٤